تبليغاتX

سنبل آباد رودبار الموت
 

عكسي يادگاري ازپیشینیان با صلابت (دلیر مردان قدیم روستا)

 

سنبل آباد: دهي است جزو دهستان رودبار بخش معلم کلايه شهرستان قزوين . داراي 322 تن سکنه است . آب آن ازچشمه سار. محصول آنجا غلات ، بنشن . شغل اهالي زراعت ، گله داري و کرباس بافي . راه آن مالرو است . سکنه از طايفه سياهکلي  هستند. (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 1). (مطلب قدیمی است فقط جهت اطلاع دوستان می باشد )

روستاي سنبل آباد در  75كليومتري شهر قزوين در بخش رودبار شهرستان واقع شده است منطقه اي كاملا ييلاقي و خوش آب و هوا است .داراي مردماني خون گرم و شجاع ومي باشد كه تاريخ خود گواه اين مدعاست .در زمان حكومت خانها هنگامي كه هيچ كسي حتي جرأت كوچكترين روبروي  با انها را نداشت وآنها تنها قدرت بلامنازع آن مناطق بودند.بودند مرداني  در اين روستا كه حاضر نشدند به هيچ قيمتي سر بر آستان آنها فرود بياورند و با تنها سلاح ايمان و شجاعت در برابر آنها ايستادند . حتي حاضر شدند از خيلي از امكانات مادي خود بگذرند اما شرف خود را زير پا نگذاشته ، بسیاری از مشكلات  را بجان خريده و ايستادگي كردند.

شغل اكثر مردم روستا دامداري و كشاورزي است .در گذشته نه چندان دور در زمينه دامداري يكي از قطب هاي مهم منطقه محسوب مي شد اما متاسفانه بر اثر خشكسالي هاي پي در پي در سالهاي اخير دچار ركود گرديد به طوري كه روستا داشت كم كم خالي از سكنه مي شد و اكثر جوانان آن به شهر مهاجرت  كردند .خوشبختانه در حال حاضر به همت مردم وكمك هاي مسئولين روستا از آن حالت تخريب و دل مردگي خارج شده و با اتحاد وهمدلي كه در روستا ايجاد شده اميد آن هست كه انشاءالله در آينده شاهد پيشرفت آن باشيم .از محصولات مهم لبني روستا كره و پنير مي باشد

زبان مردم روستا:

زبان این مردم تاتی و بقولی دیلمی است. زبان رایج در کوهستان جنوب گیلان که گستره منطقه کوهستانی اشکور تا علی آباد منجیل و از شمال تا سراوان رشت و شمال قزوین و کوههاي غرب مازندران را در بر می‌گیرد. گاه زبان تاتی یا دیلمی با زبان تالشی اشتباه گرفته می‌شود

موقعیت جغرافیایی

موقعيت جغرافيايي روستا: يكي از روستاهاي بخش رودبار شهرستان ازتوابع استان قزوين  مي باشد .از جنوب با روستاي شترك ،از جنوب شرقي با روستاي جوينك ،از شرق با روستاهاي گرمك و يارود از شمال وشمال شرقي با روستاي سفيد آب ،از شمال (مراتع روستا )با اشكورات  ،از شمال غربي با روستاي پراچان ،از غرب با روستاي يوج ،و از جنوب غربي با روستاي درچاك همسايه ميباشد .


 

نوشته شده توسط علیرضا سیاهکالی مرادی در چهارشنبه 25 اسفند1389 ساعت 11:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


آزمون شاه عباس از مدیران کوتوله

یک حکایت عبرت آموز


 نقل است "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد و دستور داد تا  درسرقلیان­ها بجای تنباکو، از سرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن  قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه  - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی  در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!

شاه رو به آنها کرده و گفت : «سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است  » همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از  این نمی‌توان یافت»
شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی  به قلیان می­زد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ » رئیس نگهبانان گفت:«به  سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر  و مزه ندیده ­ام!»

شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: مرده شوی  تان ببرد که به خاطر حفظ  پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید  و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید.


 

نوشته شده توسط علیرضا سیاهکالی مرادی در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت 3:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


روزي مجنون از سر سجاده  شخصي عبور کرد  مرد
نماز را شکست و گفت :


مردک ! در حال را و نياز با خدا بودم براي چه اين رشته مرا
بريدي .


مجنون لبخندي زد  گفت :


من عاشق بنده اي بودم تورا نديدم تو  عاشق خدا بودي 
چگونه  مرا ديدي؟



 

نوشته شده توسط علیرضا سیاهکالی مرادی در دوشنبه 26 دی1390 ساعت 3:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دیروز امروز (تفاوت نسلها )


 

نوشته شده توسط علیرضا سیاهکالی مرادی در چهارشنبه 21 دی1390 ساعت 4:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستانهای کوتاه و آموزنده

گرگ مکار و شتر

آورده اند که گرگی و شتری خانه یکی شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده ، یکی بشمار رود و مابین کودکان آنها هم تفاوتی نباشد.

روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت. گرگ یکی از بچه های او را خورد و در گوشه ای خزید. چون سروکله ی شتر از دور پیدا شد ، گرگ پیش دوید و گفت : ای برادر بیا که یکی از بچه هایمان نیست.

شتر بیچاره نگران شد و پرسید: یکی از بچه های من یا بچه های تو؟

گرگ پاسخ داد : رفیق بازهم من و تویی کردی؟ یکی از آن پاپهن ها!

طعم هدیه

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد.

مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد.

مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.

ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود.

شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.

احترام

در اوزاکای ژاپن ، شیرینی سرای بسیار مشهوری بود، شهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که می پخت .

مشتری های بسیار ثروتمندی به این مغازه می آمدند ، چون قیمت شیرینی ها بسیار گران بود.

صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش آمد مشتری ها به این طرف نمی آمد ، مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.

یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد ، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد.

صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می کرد ، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می کرد. وقتی مشتری فقیر رفت ، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمی شوید ، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید؟

صاحب مغازه در پاسخ گفت : مرد فقیر همه پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.

شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.

بشنو ولی باور نکن

در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .

از آنجا که مرد خسیس بود ، چند باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری ، سه نصیحت به تو خواهم کرد که در زندگی بدردت خواهد خورد.

باربر جوان که تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسیس را قبول کرد. باربر صندوق را بر روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.

کمی که راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بین راه یکی یکی سخنانت را بگوئی.

مرد خسیس کمی فکر کرد. نزدیک ظهر بود و او خیلی گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنکه سیری بهتر از گرسنگی است و اگر کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است ، بشنو و باور مکن.

باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد زیرا هر بچه ای این مطلب را می دانست . ولی فکر کرد شاید بقیه نصیحتها بهتر از این باشد.

همینطور به راه ادامه دادند تا اینکه بیشتر از نصف راه را سپری کردند . باربر پرسید: خوب نصیحت دومت چه است؟

مرد که چیزی به ذهنش نمی رسید پیش خود فکر کرد کاش چهارپایی داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل می بردم . یکباره چیزی به ذهنش رسید و گفت : بله پسرم نصیحت دوم این است ، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مکن.

باربر خیلی ناراحت شد و فکر کرد ، نکند این مرد مرا سر کار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت.

دیگر نزدیک منزل رسیده بودند که باربر گفت: خوب نصیحت سومت را بگو، امیدوارم این یکی بهتر از بقیه باشد. مرد از اینکه بارهایش را مجانی به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر کسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مکن

مرد باربر خیلی عصبانی شد و فکر کرد باید این مرد را ادب کند بنابراین هنگامی که می خواست صندوق را روی زمین بگذارد آنرا ول کرد و صندوق با شدت به زمین خورد ، بعد رو کرد به مرد خسیس و گفت اگر کسی گفت که شیشه های این صندوق سالم است ، بشنو و باور مکن.

از آن‌ پس، وقتی‌ کسی‌ حرف بیهوده می زند تا دیگران را فریب دهد یا سرشان را گرم کند ، گفته‌ می‌شود که‌ بشنو و باور مکن.

 سقراط

در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت:سقراط، آیا می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟"سقراط جواب داد: "یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد .

آشنای سقراط: "پالایش سه‌گانه؟"

سقراط: "درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می‌خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟"

آشنای سقراط: "نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و..."

سقراط: "بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟"

آشنای سقراط: "نه، برعکس..."

سقراط: " پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است: مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟"

آشنای سقراط: " نه، نه حقیقتا."

سقراط نتیجه‌گیری کرد: "بسیار خوب، اگر آنچه که می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟"


 

نوشته شده توسط علیرضا سیاهکالی مرادی در سه شنبه 20 دی1390 ساعت 10:48 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نامه بدون نقطه

نوشته زیر نامه‌ای است از طرف فردی به نام میرزا محمد الویری که در زمان ناصرالدین شاه رعیتی بوده، به  احمدخان امیرحسینی سیف الممالک فرمانده فوج قاهر خلج ، که شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی‌نقطه الفبای فارسی انتخاب و در نوع خود از شاهکارهای ادب زبان پارسی به شمار می‌آید.
انگیزه نامه و موضوع آن قلت درآمد و کثرت عائله و تنگی معیشت بوده است.


 

نوشته شده توسط علیرضا سیاهکالی مرادی در شنبه 17 دی1390 ساعت 2:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پاسخ های جالب یک دانش

درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
در آخرین جنگش

اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضا شد؟
در پایین صفحه

چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون آن که ترک بردارد؟
زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

علت اصلی طلاق چیست؟
ازدواج

علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
امتحانات

چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام

چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
نیمه دیگر ان سیب

اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟
خیس خواهد شد

یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست شبها می خوابد

چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟
دستهای خیلی بزرگ.
اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر آن را درچند ساعت خواهند ساخت؟
هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده.

 


 

نوشته شده توسط علیرضا سیاهکالی مرادی در پنجشنبه 15 دی1390 ساعت 3:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شگرد پسرک در مقابل نادرشاه

 

 

 

 

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟

پسرک گفت - قرآن.

- از کجای قرآن؟

- انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد. سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن امتناع کرد!

نادر گفت: چر ا نمی گیری؟

گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.

نادر گفت: به او بگو نادر داده است.

پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند. می‌گوید نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد!

حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.

از قضا چنانچه در تاریخ مشهور  است  نادر شاه در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

 
 


 

نوشته شده توسط علیرضا سیاهکالی مرادی در پنجشنبه 8 دی1390 ساعت 2:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سنبل آباد آذر ماه 1390

لطفا برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط علیرضا سیاهکالی مرادی در یکشنبه 27 آذر1390 ساعت 9:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان اسکندر و محاسبه طول عمر

روزی از روزها، هنگامی که اسکندر مقدونی در یکی از شهرهای ایران از گورستانی عبور می کرد از دیدن نوشته های روی سنگ قبرها به شدت متعجب شد.

پیرمردی را که آنجا بود مخاطب قرار داد و پرسید: "چرا در شهر شما همه مردم در سنین کودکی یا نوجوانی می میرند؟" و در همان حال به سنگ قبرها اشاره کرد که روی آنها نام فرد درگذشته و مدت زندگی او نقش بسته و همه عددها بین یک تا ده بود.

پیرمرد سری تکان داد و گفت: "رسم ما این است که به جای عمر طبیعی افراد، میزانی را که شخص در عمرش گناه نکرده به عنوان عمر واقعی و ارزشمند او حساب می کنیم. هر کسی در آخر عمرش، روزهایی را که مرتکب گناه نشده می شمرد و حساب می کند که چند سال می شود.

اگر بطور مثال جمع همه روزهای بدون گناه دو سال شود، ما روی سنگ قبر او می نویسیم مدت زندگی دو سال."

اسکندر در اندیشه فرو رفت و از پیرمرد سئوال کرد: "اگر اسکندر در شهر شما بمیرد، روی سنگ قبر او چه خواهید نوشت؟"

آن مرد روشن ضمیر پاسخ داد روی سنگ قبر او می نویسیم: «اسکندر، مردی که هرگز زاده نشد!»

راستی فکر می‌کنید؛ اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟ لحظاتی فکرکنیم... بعد عمر خود را محاسبه کنیم!


 

نوشته شده توسط علیرضا سیاهکالی مرادی در چهارشنبه 23 آذر1390 ساعت 3:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت